لغت نامه دهخدا
تدبیرات. [ ت َ ] ( ع اِ ) ج ِ تدبیر، بمعنی اندیشه و رای و حسن ترتیب. ( از ناظم الاطباء ).
تدبیرات. [ ت َ ] ( ع اِ ) ج ِ تدبیر، بمعنی اندیشه و رای و حسن ترتیب. ( از ناظم الاطباء ).
( مصدراسم ) جمع تدبیر.
💡 ای غلامت عقل و تدبیرات و هوش چون چنینی خویش را ارزان فروش
💡 پس آنچه از قسم اول باشد مقتضای توکل، آن است که آن را حواله به رب الأرباب نمایی و فکرهای دقیقه و تدبیرات خفیه و سعی بی جا در خصوص آن نکنی.
💡 خرابی: قطع تصرفات و تدبیرات عقل را گویند، به توجه و تسلیم تمام.
💡 در دل ما ره ندارد عقل و تدبیرات او عاشقان را جز پری در شیشه اندیشه نیست
💡 بحمدالله که از رای خبیرت ز تدبیرات علم با منیرت،