لغت نامه دهخدا
تخرب. [ ت َ خ َرْ رُ ] ( ع مص ) خوردن کرم چوبخوار، درخت را. ( منتهی الارب ) ( ناظم الاطباء ) ( اقرب الموارد ). سوراخ کردن کرم، درخت را. ( المنجد ).
تخرب. [ ت َ خ َرْ رُ ] ( ع مص ) خوردن کرم چوبخوار، درخت را. ( منتهی الارب ) ( ناظم الاطباء ) ( اقرب الموارد ). سوراخ کردن کرم، درخت را. ( المنجد ).
💡 نهى از تخرب و تفرق در دين كه از صفات مشركين و ناشى از پيروى آنان ازاهواءخود است
💡 تخرب فی هواه دار جسمی و لکن بیت قلبی فیه معمور