لغت نامه دهخدا
بیم دیده. [ دی دَ / دِ ] ( ن مف مرکب ) به ترس گرفتار شده. ترسیده. ترس دیده.
بیم دیده. [ دی دَ / دِ ] ( ن مف مرکب ) به ترس گرفتار شده. ترسیده. ترس دیده.
💡 ز بیم دیده بد تا به حشر می روید شهید عشق ترا از سر مزار سپند
💡 از آن بیم دیده سواران دو تن به شمشیر کم کرد زان انجمن
💡 ز بیم دیده بد، چون زره زیر قبا دارم نهان در پرده بی جوهری ها جوهر خود را