بیافتن

لغت نامه دهخدا

بیافتن. [ ت َ ] ( مص ) یافتن. پیدا کردن:
دوستان را بیافتی بمراد
سر دشمن بکوفتی بگواز.فرخی.رجوع به یافتن شود. || شنیدن بوی. احساس بو کردن. استشمام:
کبت نادان بوی نیلوفر بیافت
خوشش آمد سوی نیلوفر شتافت.رودکی.گوشت بشنفت و دست بگرفت
بینیت بیافت بوی ریحان.ناصرخسرو.رجوع به یافتن شود.

جمله سازی با بیافتن

💡 اگر روزی راهی بیافتن اذن ورود نیابم، بترک ملاقات گفتن راهی خواهم یافت.

💡 جُرَیری گوید صبر آنست که فرق نکنی میان حال نعمت و محنت بآرام خاطر اندر هر دو حال و تَصَبُّر آرام بود با بلا، بیافتن گرانی محنت.

💡 تو نه سزائی شها بیافتن غم هرچه که آن یافتی همان بسزیدی