بی رونق

لغت نامه دهخدا

بیرونق. [ رَ / رُو ن َ ]( ص مرکب ) ( از: بی + رونق ) کساد. بی مشتری. بی رواج.
- بازار بی رونق؛ بازار کساد. کاسد. نارواج. تق و لق. ( یادداشت مؤلف ):
کار بیرونقان بساز آورد
رفتگان را بملک بازآورد.نظامی.کسانی که مردان راه حقند
خریدار بازار بیرونقند.سعدی.رجوع به رونق شود.

فرهنگ فارسی

کساد ٠ بی مشتری ٠ بی رواج ٠

جمله سازی با بی رونق

💡 بت شیرازی ما گر نقاب از چهره بردارد ز آب و رنگ بی رونق کند صورتگر چین را

💡 بی رونق است کارم و در خدمتت بشرح نزدیک هفته ایست که تقریر می رود

💡 شد بلند اختر چو مهر رایت آمد در فروغ گشت بی رونق چو نوک کلک آمد در صریر

💡 ز فیض مقدم شه گشتی ای کرمان بی رونق به گیتی تا ابد پیرایه بخش روضه رضوان

💡 جهان پیر بی رونق بسعی طارم ازرق چو بخت شهریار حق شد از سر تازه و برنا