بی دست و پا شد

لغت نامه دهخدا

بی دست و پا شدن. [ دَ ت ُ ش ُ دَ ] ( مص مرکب ) کنایه از سراسیمه گردیدن. ( برهان ). مضطرب و سراسیمه شدن. ( مجموعه مترادفات ):
پابست او شدن نه همین لازم حیاست
آن دست وپا که دید که بیدست و پا نشد.مخلص کاشی.|| بیزور و بیقدرت شدن. از کاربری افتادن. و نیز رجوع به مجموعه ٔمترادفات ص 336 شود.

جمله سازی با بی دست و پا شد

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 شبنم بی دست و پا شد همسفر باآفتاب چون بلند افتاد همت، دست گو کوتاه باش

💡 ز غم یکبارگی بی دست و پا شد تو گویی روحش از قالب جدا شد

💡 شبنم بی دست و پا شد همسفر با آفتاب ما به چندین شهپر پرواز بر جا مانده ایم

💡 خصم چون گردید عاجز بردباری پیشه کرد مار چون بی دست و پا شد، خاکساری پیشه کرد