بشکنج

لغت نامه دهخدا

بشکنج. [ ب َ / ب ِ ک َ ] ( اِ ) پشکنج. دست. ( آنندراج ). || بازو. ( ناظم الاطباء ). ساعد. ( شعوری ج 1 ورق 154 ). || دست چپ. ( آنندراج ) ( ناظم الاطباء ) ( شعوری ج 1 ورق 154 ).

جمله سازی با بشکنج

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب

💡 نیمی ز تنم برنج و نیمی بشکنج کاری که کنی نخست با عقل بسنج

💡 بسر شکار خود آ تو شکار پیشه تا کی بشکنج دام هجران من مبتلات جویم

💡 صدای لطیف و دلنشین بشکنج در موسیقی کلاسیک ایرانی، فضایی آرامش‌بخش و عرفانی برای شنوندگان ایجاد می‌کند که با سایر سازها متفاوت است.

💡 نوازنده با مهارت بسیار بالا، تک‌تک سیم‌های بشکنج را به گونه‌ای می‌نواخت که گویی با کلمات با شنونده صحبت کرده و احساسات را منتقل می‌کند.

💡 برای آموزش صحیح ساز بشکنج، هنرجویان باید ابتدا تکنیک‌های صحیح گرفتن ساز و نحوه ضربه زدن به سیم‌ها را به دقت تمرین کنند.

کلمات مرتبط

پیشنهاد شما
پیشنهادهای کاربران