لغت نامه دهخدا
بسرم. [ ب ِ رُ ] ( اِخ ) دهی از دهستان آباده طشک بخش نی ریز شهرستان فسادر 18 هزارگزی شمال باختر نی ریز، کنار راه فرعی نی ریز به آباده طشک. ( از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 7 ).
بسرم. [ ب ِ رُ ] ( اِخ ) دهی از دهستان آباده طشک بخش نی ریز شهرستان فسادر 18 هزارگزی شمال باختر نی ریز، کنار راه فرعی نی ریز به آباده طشک. ( از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 7 ).
دهی از دهستان آباده طشک بخش نی ریز شهرستان فسا در ۱۸ هزار گزی فرعی نی ریز به آباده طشک.
💡 گرچه امروز مرا کشت و نیامد بسرم کاش فردا بسر خاک من افتد گذرش!
💡 نیست سودا بسرم جز غم عشق حیدر مهر خور از ستم از دل نرود حربا را
💡 مو بر تن من از رقم عشق تو زد تیغ تیغ همه عالم بسرم این رقم آورد
💡 خواهد آمد بسرم همچو قبا وز غیرت جامه هستی اغیار قبا خواهد کرد
💡 چو قرعه در بدنم استخوان شکسته شود ز ضعف گر بسرم سایه هما افتد
💡 گیرم به نگاهی ز تو صد حسرتم افزود دیگر بسرم بگذر و بگذار بمیرم