الماس سوده

لغت نامه دهخدا

الماس سوده. [ اَ س ِ دَ / دِ ] ( ترکیب وصفی ) سوده الماس. خرده الماس. || کنایه از برف ریزه های یخ بسته بود. ( انجمن آرا ذیل خاتمه ):
الماس سوده بیخته، برطرف صحرا ریخته
تا هر که زو بگریخته، مجروح از آنش پاستی.هدایت ( صاحب انجمن آرا: خاتمه ).

فرهنگ فارسی

سوده الماس. خرد. الماس

جمله سازی با الماس سوده

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 خستند دل به زهر هلاهل مکررش الماس سوده بر جگرش بارها زدند

💡 روز مصاف عرض کرم، سرگذشتگان الماس سوده در کف داغ درون کنند

💡 به چشم من دو سه الماس سوده ریخت ز برف سحرگهان ‌که ز مشرق وزید باد بزین

💡 جز آن یگانه گوهر توحید را کسی ز الماس سوده لعل لب دلربا نسوخت

💡 ابری شود که بارد بر خاک معرکه الماس سوده بسکه خورد خنجر آفتاب

💡 ز الماس سوده رنگ زمرد گرفت سم یاقوت کرد جزع و چو بیجاده گوهرش