نظرت

نظرت یعنی نگاه کردن. این جمله به سادگی و عمق رابطه ما با جهان اطراف اشاره دارد. نظر به معنای دیدن و درک کردن است. وقتی ما به چیزی نگاه می‌کنیم، در واقع به آن توجه می‌کنیم و احساسات و تفکرات خود را نسبت به آن شکل می‌دهیم. نگاه کردن به یک موضوع یا یک پدیده، می‌تواند به ما کمک کند تا آن را بهتر بشناسیم و از زوایای مختلف به آن بپردازیم. این فرآیند نه تنها شامل دیدن ظواهر ظاهری است، بلکه به تحلیل و بررسی عمیق‌تر نیز مربوط می‌شود. در این راستا، هر نظری که ما درباره یک موضوع داریم، به نوعی بازتابی از تجربه‌ها و احساسات ماست. بنابراین، می‌توان گفت که نظر دادن نه تنها یک عمل ساده است، بلکه نمایانگر نگرش و شناخت ما از دنیای پیرامونمان نیز می‌باشد. در واقع، هر نگاه به دنیای اطراف می‌تواند دریچه‌ای به فهم بهتر خودمان و دیگران باشد.

لغت نامه دهخدا

نظرت. [ ن َ رَ ] ( ع اِمص ) نظرة. نگاه کردن: 
بوسه و نظرت حلال باشد باری 
حجت دارم بر این سخن ز وچرگر.زینبی ( یادداشت مؤلف ).تفاوت میان ملاحظت دوستان و نظرت دشمنان ظاهر است. ( کلیله و دمنه ).
نظرة. [ ن َ رَ ] ( ع اِ ) یکبار نگریستن. ( فرهنگ خطی ) ( از اقرب الموارد ) ( از المنجد ). اللمحة بالعجلة؛ با شتاب نظر افکندن؛ ( از اقرب الموارد ) ( متن اللغة ). لمحة. ( المنجد ). رجوع به نظره شود. || مهربانی. رحمت. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ) ( ناظم الاطباء ) ( از متن اللغة ). رحمة، گویند:نظره بعین النظرة؛ ای بعین الرحمة. ( المنجد ). || ننگ. ( آنندراج ) ( منتهی الارب ) ( ناظم الاطباء ). عیب. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ) ( ناظم الاطباء ) ( اقرب الموارد ) ( متن اللغة ). || زشتی پیکر. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ) ( ناظم الاطباء ). سوء الهیئة و زشتی وشنعت. ( از اقرب الموارد ) ( از متن اللغة ). سوء هیأت. ( المنجد ). || برگشتگی صورت. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ) ( ناظم الاطباء ). متغیر شدن تن و گونه رو. ( فرهنگ خطی ). شحوب. ( متن اللغة ). || بیهوشی. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ) ( ناظم الاطباء ). غشیة. ( متن اللغة ). || ترس. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ). هیبة. ( متن اللغة ). || هیأت. ( اقرب الموارد ) ( المنجد ). || چشم زخم. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ) ( ناظم الاطباء ). || زیان داشت یا وسوسه جن و پری. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ) ( ناظم الاطباء ) ( از متن اللغة ). || ( مص ) نُظِرَ نَظْرَةً ( به صیغه مجهول )؛ پری زده گردیدن. نظر خوردن. نظر خوردن و به حال غشی افتادن. ( از متن اللغة ).
نظرة. [ ن َ ظِ رَ ] ( ع اِ ) مهلت. ( ترجمان علامه جرجانی ص 100 ) ( مهذب الاسماء ). درنگی در امور. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ). تأخیر و امهال. ( از اقرب الموارد ) ( از متن اللغة ) ( از المنجد ). درنگی و تأخیر در کارها. ( ناظم الاطباء ). نسئه. ( یادداشت مؤلف ). || ( مص ) تأخیر کردن. زمان دادن. ( از منتهی الارب ).

جملاتی از کلمه نظرت

یک دم ز جهان جان تو جز شاد مبادا کز یک نظرت برگ چنین صد سفر آمد
رنگ و بو در نظرت چند نقاب آراید با خبر باش همین صورت عریان‌گل است
بر این سرشک چو سیم و رخ چو زر رحم آر اگر چه در نظرت سیم و زر نمی‌آید
فال گیر
بیا فالت رو بگیرم!!! بزن بریم