مقبلی

لغت نامه دهخدا

مقبلی. [ م ُ ب ِ ] ( حامص ) نیکبختی. خوشبختی. خوش اقبالی. سعادتمندی:
آن را که طوق مقبلی اندر ازل خدای
روزی نکرد چون نکشد غل مدبری.سعدی.گو شرف قبول تو یافته ام ز مقبلی
ورچه که دور بوده ام از در تو ز مدبری.ابن یمین.و رجوع به مقبل شود.

فرهنگ فارسی

نیک بختی خوشبختی

جمله سازی با مقبلی

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 داوود مقبلی (زاده ۱۳۶۱ - دامغان) والیبالیست اهل ایران است.

💡 ملک قبول کی شود جز که نصیب مقبلی لایق عشق و عاشقی برگ گلست و بلبلی

💡 مزید دولت آن مقبلی که بخت مطیعش بر آستانه صاحب دلی چو خاک مقیم است

💡 اقبال دارد آنکه زند دم ز دوستیش بل بندگی قنبرش از مقبلی بود

💡 گر مقبلی مزاح کند عیب او مکن شغلیست آن به قاعده عقل و دین مباح

مهوا یعنی چه؟
مهوا یعنی چه؟
دله یعنی چه؟
دله یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز