نفس صبح

لغت نامه دهخدا

نفس صبح. [ ن َ ف َ س ِ ص ُ ] ( ترکیب اضافی، اِ مرکب ) دم صبح. نسیم ملایمی که به گاه طلوع صبح وزد. نفحه بامدادی:
آمدنفس صبح و سلامت نرسانید
بوی تو بیاورد و پیامت نرسانید.خاقانی.چون بوی تو دیدم نفس صبح و ز غیرت
در آینه صبح به بوی تو ندیدم.خاقانی.

فرهنگ فارسی

دم صبح ٠ نسیم ملایمی که بگاه طلوع صبح وزد ٠ نفخ. بامدادی ٠

جمله سازی با نفس صبح

💡 عجب شبی ! به دو خورشید گشته آبستن که هر دو در نفس صبح آمدند پدید

💡 چون شمع ببوی نفس صبح بمیرم گر باد سحر آورد از دوست پیامی

💡 سخن عشق اثر در دل زهاد نکرد نفس صبح چه با غنچه تصویر کند؟

💡 آفتاب از نفس صبح قیامت اثری است آتش از گرمی روزش خبر معتبری است

💡 سفری با نفس سوخته دارم در پیش که حساب نفس صبح شود پاک آنجا