نظربند

لغت نامه دهخدا

نظربند. [ ن َ ظَ ب َ ] ( اِ مرکب ) عملی به دعا و طلسمات که کسی چشم بد نزند چیزی یا کسی را. ( یادداشت مؤلف ). دعا و طلسمی که بدان چشم شورچشمان را فروبندند تا از چشم زخم ایشان در امان مانند. || ( ن مف مرکب ) آن که مردم او را در نظر خود بند دارد. ( آنندراج ):
نیست صاحب نظران را ز نظربند گزیر
نگذارند غزالان زنظر مجنون را.صائب ( آنندراج ).- نظربند کردن؛ جادو و افسون کردن تا شخص با چشم باز چیزی یا کسی را نبیند و متوجه وجود آن نشود:
چشم جادوی تو کرده ست نظربند مرا
هر کجا می نگرم روی توام در نظر است.شفیع اثر ( آنندراج ).

جمله سازی با نظربند

💡 صد بیابان ز غزالان رم من در پیش است همچو مجنون نتوان کرد نظربند مرا

💡 حسن را حلقه خط مانع رفتن نشود نور خورشید، نظربند ز روزن نشود

💡 نگیرد در تو افسون محبت، ورنه چون مجنون نظربند از نگاهی می‌کنم رم کرده آهو را

💡 چشمی که چون ستاره نظربند خواب نیست حیران پرتو گهر شبچراغ توست

💡 مژگان تو از خواب گران است نظربند ورنه همه جا شعله دیدار بلندست

💡 بوی پیراهن گلزار ازان شوخترست که نظربند ز خار سر دیوار کنند