لغت نامه دهخدا
معانق. [ م ُ ن ِ ] ( ع ص ) آن که دست در گردن دیگری در می آورد از روی محبت و دوستی. ( ناظم الاطباء ) ( از اقرب الموارد ). و رجوع به معانقة شود.
معانق. [ م ُ ن ِ ] ( ع ص ) آن که دست در گردن دیگری در می آورد از روی محبت و دوستی. ( ناظم الاطباء ) ( از اقرب الموارد ). و رجوع به معانقة شود.
ویژگی کسی که از روی محبت دست در گردن دیگری می اندازد.
(اسم ) در آغوش گیرنده معانقه کننده.
💡 سبزه او موافق سنبل لاله او معانق ریحان
💡 سوریش به یاسمن معانق خیریش به یاسمین موافق
💡 تنی چند لیکن به جان ها معانق مهی چند لیکن ز یک خور درخشان
💡 آفتاب گرم و خشگ، ماه سرد وتر، زحل سرد و خشگ است و این مزاج مرگ است، مشتری گرم وتر و این مزاج حیات است، مریخ در غایت گرمی و زهره در نهایت تری، عطارد حریف موافق و یار معانق است با هر که نشیند مزاج او گیرد و با هر که باشد صفت او پذیرد، شمس و قمر و مشتری و زهره رؤس سعودند و زحل ومریخ و ذنب از زمره نحوس.
💡 معشوق به درد و غم معانق باشد به امید وصل عاشق