لغت نامه دهخدا
مشکین خال. [ م ُ / م ِ ] ( ص مرکب ) دارنده خال مشکین. دارای خال سیاه:
به نزد من مه من سرو و ماه مطلق نیست
که سرو غالیه زلف است و ماه مشکین خال.سوزنی.
مشکین خال. [ م ُ / م ِ ] ( ص مرکب ) دارنده خال مشکین. دارای خال سیاه:
به نزد من مه من سرو و ماه مطلق نیست
که سرو غالیه زلف است و ماه مشکین خال.سوزنی.
( اسم ) خال سیاه در رخ معشوق: ماهی که نظیر خود ندارد بجمال چون جامه ز تن بر کشد آن مشکین خال. ( حافظ )
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 مائیم و میی و مطربی مشکین خال بی هجر میسَّر شده ایام وصال
💡 نگار خود را دیدم که اندر آمد شاد چو ماه مشکین خال چو سرو سیمین بر
💡 در حال حیاتم ای بت مشکین خال هرگز نکنی یاد من مسکین حال
💡 خلق خلق مشکبوی عنبرین رنگش نگر کش فدازیبد معنبر زلف و مشکین خال یار
💡 خاک سر کوی آن بت مشکین خال میبوسیدم شبی به امید وصال
💡 ز نور دایره بینی چو عنبرین طره ز پیش نقطهٔ مشکین خال بگشاید