لغت نامه دهخدا
مجسم کردن. [ م ُ ج َس ْ س َ ک َ دَ ] ( مص مرکب ) جسمیت دادن. به صورت جسم درآوردن. || مصور کردن. صورت دادن در ذهن به امری خیالی یا غایب و دور.
مجسم کردن. [ م ُ ج َس ْ س َ ک َ دَ ] ( مص مرکب ) جسمیت دادن. به صورت جسم درآوردن. || مصور کردن. صورت دادن در ذهن به امری خیالی یا غایب و دور.
( مصدر ) ۱ - بصورت جسم در آوردن. ۲ - مصور ساختن. ۳ - آشکار کردن.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 از او در منابع اسلامی ویژگیهای اخلاقی بسیاری گزارش شدهاست، از جمله او را اهل زهد وعظ تهجد و ذکر معرفی کردهاند و در واقع عارف و زاهد بوده که از پارسایی او حکایتهایی نیز نقل کردهاند. گفتهاند: او در منزل خود قبری کنده بود، و هرگاه در خود قساوت قلبی احساس میکرد، به قبر داخل میشد، و پس از مجسم کردن حالات پس از مرگ، آیۀ «رب ارجعون لعلیّ أعمل صالحاً فیما ترکت» را میخواند و با خود میگفت: ای ربیع! تو را باز گرداندیم، اینک عمل کن!