لغت نامه دهخدا
هم خوی. [ هََ ] ( ص مرکب ) هم خصلت و هم طبع. ( انجمن آرا ). هم خو.
هم خوی. [ هََ ] ( ص مرکب ) هم خصلت و هم طبع. ( انجمن آرا ). هم خو.
هم خصلت و هم طبع هم خو
💡 رو بسویی تا کشاند سوی خویش پس ببخشاید تورا هم خوی خویش
💡 ز روزگار نه بس بود جور و غصّه مرا که چشم شوخ تو هم خوی روزگار گرفت
💡 مثل انجم روی تو هم خوی تو جلوه ها خیزد ز هر پهلوی تو
💡 من بنازم دست و بازوی تورا هم جفا کاری و هم خوی تورا
💡 هر جا که زند خیمه بر و بوم بسوزد قربان شومت عشق تو هم خوی تو دارد
💡 دو نازک، دو همدم، دو هم خوی گل مصاحب چو رنگ گل و بوی گل