فرو دوختن

لغت نامه دهخدا

فرودوختن. [ ف ُ ت َ ] ( مص مرکب ) فروکردن. زدن پیکان و تیر و نیزه و جز آن:
خدنگی که پیکانْش ْ بدبید برگ
فرودوخت بر تارک ترگ ترگ.فردوسی. || نگریستن. خیره گشتن و یا چشم فروبستن:
به زر چشم خود را فرودوختی
جهان را به دینار بفروختی.فردوسی.دیده فرودوختم تا نه به دوزخ برد
باز نظر می کنم سخت بهشتی وشی.سعدی.مگر از شوخی تذروان بود
که فرودوختند دیده باز.سعدی.

فرهنگ فارسی

فرو کردن

جمله سازی با فرو دوختن

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 من نتوانم ز دوست دیده فرو دوختن عشق ز حربا مرا بایدم آموختن

کهربا یعنی چه؟
کهربا یعنی چه؟
سکس کردن یعنی چه؟
سکس کردن یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز