یک چندی

لغت نامه دهخدا

یک چندی. [ ی َ / ی ِ چ َ ] ( ق مرکب ) اندک زمانی. مدت اندک. یک زمانی. ( ناظم الاطباء ). چندی. مدتی. زمانی. چندگاهی. ( یادداشت مؤلف ):
چون برآشفته گشت یک چندی
دور دار از پلنگ بدخو رنگ.ناصرخسرو.طالوت چون آن بدید پشیمان شد نتوانست که بازستاند پس یک چندی برآمد. ( قصص الانبیاء ص 148 ). او از این سبب بر پسر متغیر شد و یک چندی او را به جوانب می فرستاد به جنگهای سخت. ( فارسنامه ابن البلخی ص 51 ). یک چندی آن جایگاه ببود [ شتربه ]. ( کلیله و دمنه ).
چو یکچندی برآمد ناتوان شد
گل سرخش به رنگ زعفران شد.نظامی.چون یک چندی بر این برآمد
افغان زد و نازنین برآمد.نظامی.گفتم بروم صبر کنم یک چندی
هم صبربر او که صبر از او نتوان کرد.سعدی.سعدیا دور نیکنامی رفت
نوبت عاشقی است یک چندی.سعدی.

فرهنگ فارسی

مدتی اندک زمانی.

جمله سازی با یک چندی

💡 هر بقا کان عاریت دادند یک چندی ترا چون نباشد باقی ای غافل به جز فانی مدان

💡 جهان از فتنه و آشوب یک چندی برآسودی اگر نه روی شهرآشوب و چشم فتنه‌انگیزت

💡 در زدم یک عمر و زین نه دیر نامد یک جواب حلقه یک چندی فصیحی بر در دیگر زنم

💡 گذشت آن کین دل زارم شکیبا بود یک چندی پریشانی زلفش آمد و زد راه خرسندی

💡 هرکجا سازی مقام آنجا بود دولت مقیم ایدرست اکنون که یک چندی به شادی ایدری

💡 مسلسل شد حدیث زلف خوبان کاش یک چندی ز سر بیرون کنم از پختگی این خام سودا را