پژمریده

لغت نامه دهخدا

پژمریده. [ پ َ م ُ دَ / دِ ] ( ن مف ) روی بخشکی آورده. خشک شده. خوشیده.افسرده. پلاسیده. بی طراوت. ذَبِب. ذباب:
چون برگ لاله بوده ام و اکنون
چون سیب پژمریده بر آونگم.رودکی.از این دو همیشه یکی آبدار
یکی پژمریده شده برگ و بار.فردوسی.گرانمایه سیندخت را خفته دید
رخش پژمریده دل آشفته دید.فردوسی.روی تو چون سنبل تر برشکفته بامداد
وان من چون شنبلید پژمریده در چمن.منوچهری.چو کشتی بود مهرش پژمریده
امید از آب و از باران بریده.فخرالدین اسعد ( ویس و رامین ).گلی تازه بودستی آری ولیک
شدستی کنون پژمریده زریر.ناصرخسرو.

فرهنگ عمید

پژمرده: چون برگ لاله بوده ام و اکنون / چون سیب پژمریده بر آونگم (رودکی: ۵۲۶ ).

جمله سازی با پژمریده

💡 ازان دو همیشه یکی آبدار یکی پژمریده شده سوگوار

💡 پس اگر این مدد بریده شود میوه بر شاخ پژمریده شود

💡 بخندید و شد شادمانه دلش درخشان شد آن پژمریده گلش

💡 همه تن شکسته ز نیروی شاه فرو پژمریده دران بزمگاه

💡 روانش همچو کشت پژمریده امید از آب و از باران بریده

💡 به من تازه شد پژمریده سخن چو ز افسون یوسف زلیخای زال