لغت نامه دهخدا
گسسته خرد. [ گ ُ س َس ْ ت َ / ت ِخ ِ رَ ] ( ص مرکب ) کم عقل. بی خرد. نادان:
از اویی به هر دو سرای ارجمند
گسسته خرد پای دارد به بند.فردوسی.بدو گفت گیو ای گسسته خرد
سخن زین نشان خودکی اندرخورد؟فردوسی.
گسسته خرد. [ گ ُ س َس ْ ت َ / ت ِخ ِ رَ ] ( ص مرکب ) کم عقل. بی خرد. نادان:
از اویی به هر دو سرای ارجمند
گسسته خرد پای دارد به بند.فردوسی.بدو گفت گیو ای گسسته خرد
سخن زین نشان خودکی اندرخورد؟فردوسی.
کم خرد، بی عقل.
کم خرد بی عقل: از اویی بهر دو سرای ارجمند گسسته خرد پای دارد ببند.
💡 بدو گفت گیو ای گسسته خرد سخن زان نشان گوی کاندر خورد
💡 ازوئی بهر دو سرا ارجمند گسسته خرد پای دارد به بند
💡 از اویی به هر دو سرای ارجمند گسسته خرد پای دارد به بند