پرچیدن
مترادفها
چیدن، جمع کردن، گردآوردن
متضادها
پراکنده کردن، پخش کردن
لغت نامه دهخدا
پرچیدن. [ پ َ دَ ] ( مص ) فروبردن میخ در چیزی و سر نازک میخ را با زخم و ضرب پهن کردن. پرچین کردن. ( شعوری ج 1 ص 241 ).
فرهنگ عمید
= پرچ * پرچ کردن
جمله سازی با پرچیدن
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب
💡 دور باید شد ز اوهام بایدی پرچیدن این دام