لغت نامه دهخدا
وبری. [ وَ ب َ ری ی ] ( ع ص نسبی ) منسوب به وبر. بادیه نشین. چادرنشین. صحرانشین. مقابل مدری. بدوی. بیابان باشی. || منسوب به وبر به معنی پشم. ( الانساب سمعانی ).
وبری. [ وَ ب َ ری ی ] ( ع ص نسبی ) منسوب به وبر. بادیه نشین. چادرنشین. صحرانشین. مقابل مدری. بدوی. بیابان باشی. || منسوب به وبر به معنی پشم. ( الانساب سمعانی ).
منسوب به وبر بادیه نشین. چادر نشین
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 روبین اتفیلد وبری ویکنز در تعریف توسعه میگوید:توسعه فرایندی جامع از فعالیتهای اقتصادی، اجتماعی، فرهنگی و سیاسی که هدفش بهبود مداوم زندگی تمام جمعیت بوده و فعالیت، آزادی مشارکتت مناسب وتوزیع عادلانه منافع از ارکان اساسی آن بهشمار میآید.
💡 دوش از برما یار نهان گشت وبری بود دل بردن و پنهان شدن آئین پری بود