هماویز

لغت نامه دهخدا

هماویز. [ هََ ] ( ص مرکب ) هم آویز. هم آورد. هم کوشش. همتا. کفو. ( برهان ):
به هرمز نعره ای برزد که مگریز
بیا کآمد به میدانت هماویز.نزاری.چنان جنگ بر جنگیان تیز شد
که دست و گریبان هماویز شد.نزاری.، ( هم آویز ) هم آویز. [ هََ ] ( ص مرکب ) هم آورد. هماویز. رجوع به هماویز شود.

فرهنگ معین

( همآویز ) (هَ ) (ص مر. ) ۱ - هم آورد، هم نبرد. ۲ - همتا.

فرهنگ عمید

۱. هماورد، هم نبرد.
۲. همتا.

فرهنگ فارسی

( هم آویز ) ( صفت ) هماورد.

جمله سازی با هماویز

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 مگر از سر کوچه ای می گذشت سگی خیره با وی هماویز گشت