سپندار
مترادفها
ستایش، احترام، مقدس
لغت نامه دهخدا
سپندار. [ س ِ پ َ ] ( اِ ) شمع باشد که معشوق پروانه است. ( برهان ). شمع است که شب ها برافروزند. ( آنندراج ). || مخفف اسپندار و آن بودن نیر اعظم باشد در برج حوت. ( برهان ) ( آنندراج ). مدت ماندن آفتاب بر برج حوت که فارسیان اسفندار و اسپندار و سفندار نیز گویند. ( شرفنامه منیری ). رجوع به اسپندارمذ و سپندارمذ شود.
سپندار. [ س ِ پ َ ] ( اِخ ) نام پسر گشتاسب. ( برهان ). نام پسر گشتاسب شاه ایران که آن را سفندیار و سپندیار گویند. ( آنندراج ). رجوع به سپندیار و اسپندار و اسفندیار و سفندیار شود.
فرهنگ عمید
= اسپندارمذ
فرهنگ فارسی
اسپندارمذ
نام پسر گشتاسب نام پسر گشتاسب شاه ایران که آنرا سفندیار و سپندیار گویند
فرهنگ اسم ها
اسم: سپندار (پسر) (فارسی) (تاریخی و کهن) (تلفظ: sepandār) (فارسی: سپندار) (انگلیسی: sepandar)
معنی: بردباری و فروتنی مقدس، ( = اسپندارمذ )، ( اَعلام ) نام پسر گشتاسب شاه ایران که آن را اسفندیار و سپندیار گویند
جمله سازی با سپندار
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 دی سلب سیمگون بر مه بهمن فروخت زین بسمند سیاه بهر سپندار زد
💡 یک نیمه ز آزار فزون رفته دگر بار برگشت سپندار مه و بهمن جادوی