شلوک
مترادفها
پرسر و صدا، شلوغ، بیادب
متضادها
مودب، باادب، باوقار
لغت نامه دهخدا
شلوک. [ ش َ ] ( اِ ) زلو. علق. شلک. شلکا. ( ناظم الاطباء ). زلو باشد و آن کرمی است که خون از بدن بمکد. ( برهان ). زلو. علق. ( ریاض الادویة ). زالو. رجوع به زالو، شلک و شَلکا شود.
فرهنگ عمید
= زالو
فرهنگ فارسی
( اسم ) زالو زلو.
زلو علق و شلک و شلکا
جمله سازی با شلوک
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 فریدالدین گنج شکر به زبان فارسی شعر نیکو میسرود و رباعیاتی از او باقیماندهاست. گذشته از آن، به زبان پنجابی و اردو هم اشعاری به شیخ نسبت دادهاند که اشعار پنجابی وی جنبه ارشادی داشتهاست، اما در صحت انتساب اشعار غیرفارسی به او، بهویژه به زبان اردو، جای تردید هست. مؤلفان قدیم که تقریباً معاصر وی بودهاند، مثل میرخورد، صاحب سیرالاولیا، و حتی مؤلف متأخرتری چون غلام سرور لاهوری، به این اشعار اشاره نکردهاند. با این وجود اشعار پنجابی بابافرید تحت عنوان شلوک بابافرید مشتمل بر ۱۳۰ بیت منتشر شدهاست. این رباعیات از او در دست است.