دم گیر

لغت نامه دهخدا

دم گیر. [ دَ ] ( نف مرکب ) خفه کننده و خاموش کننده و نفس گیر. ( ناظم الاطباء ). سنگین و گرم چنانکه نفس فروگیرد: گرمای دم گیر. خبه کننده. گیرنده ٔنفس. دمه گیر. دَوْمَهْکَر. ( معرب است ). که خفقان آرد. که سهولت تنفس را مانع باشد. با هوای خفه. ( یادداشت مؤلف ):
چاه دم گیر و بیابان و سموم
تیغ آهخته سوی مرد نوان.خسروانی.غتم؛ گرمای دم گیر سخت. یوم غم؛ روز تیره و دم گیر از گرما. ( صراح اللغة ). غام، مقمم؛ روز دم گیر و تیره. ( منتهی الارب ).

فرهنگستان زبان و ادب

{sting} [حمل ونقل هوایی] پایه ای بلند و لوله مانند که در تونل باد رو به جریان بالادست قرار دارد و مدل هواگَرد با حداقل تزاحم (interference ) بر روی آن نصب میشود

جمله سازی با دم گیر

💡 چه ارژنگ دید آن چنان کارزار بگرداند رو از دم گیر و دار

💡 مطرب، نی خوش نوا به دم گیر گو آتشم از درون عَلم گیر

💡 دمی ای مرغ بی هنگام دم گیر بده سر پای رفتار عدم گیر

💡 دم مسیح غلام دمت که پیش از تو بد از زمانه دم گیر راه دم مسدود