شاه سوار. [ س َ ] ( اِ مرکب ) شهسوار. کسی که در سواری اسب و غیر آن ماهر است.( فرهنگ نظام ). شهسوار و فارس و راکب بزرگوار و باعظمت. ( ناظم الاطباء ). فرد ممتاز در سواری:
ای شاه سوار ملک هستی
سلطان خرد به چیره دستی.نظامی.کین شاه سوار شیرپیکر
روی عربست و پشت لشکر.نظامی.بدامن کوهی خواهی رسید شاه سواری ترا پیش خواهد آمد. ( انیس الطالبین ص 28 ).
(سَ ) (اِمر. ) ۱ - سوار دلاور و چالاک. ۲ - اسب شاه.
سوار دلاور و چالاک و ماهر در سواری اسب.
۱ - سوار دلاور. ۲ - بهادر پهلوان جنگجو. ۳ - مرکب شاه مرکوب شاه.
💡 فارس چو توی باید ای شاه سوار من کز وهم و گمان زان سو میراند و میتازد
💡 چو آگاه شد لشکر از خشم شاه سوار و پیاده ببستند راه
💡 چو از دور ارژنگ شاه سوار بدید آن رخ نامور شهریار
💡 محتشم از تو جذبهای میطلبم که آوری بر سر من عنان کشان شاه سوار خویش را
💡 بهر سلطان رخت شاه سوار عقلم گوی اندیشه در افگند بمیدان ضمیر