لغت نامه دهخدا
زبانه زن. [ زَ ن َ / ن ِ زَ ] ( نف مرکب ) شعله کش. مشتعل. زبانه کش: و آتش خشم بهرامشاه و مؤیدالدین بر قاعده زبانه زن. ( بدایع الازمان ).
زبانه زن. [ زَ ن َ / ن ِ زَ ] ( نف مرکب ) شعله کش. مشتعل. زبانه کش: و آتش خشم بهرامشاه و مؤیدالدین بر قاعده زبانه زن. ( بدایع الازمان ).
زبانه کش، شعله کش.
شعله کش مشتعل
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 گاهی بسان آتش سوزان زبانه زن گاهی میان آتش سوزان بخور باش
💡 و گفت: عجب دارم از آن موحدان در دوزخ زبانه زن که چگونه میسوزد آتش از صدق توحید او.
💡 هر چند هست شعلهٔ غیرت زبانه زن با آنکه هست پایهٔ همّت سپهرسا
💡 اندم که نه شمع و نه لگن بود شمع دل من زبانه زن بود