لغت نامه دهخدا
حبسی. [ ح َ ] ( ص نسبی ) زندانی. بندی. محبوس. مسجون. دوستاقی. دوستاخی.
حبسی. [ ح َ ] ( ص نسبی ) زندانی. بندی. محبوس. مسجون. دوستاقی. دوستاخی.
محبوس، زندانی.
( صفت ) آنکه در حبس است زندانی.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 اختیاری میکنی و دست و پا بر گشادستت چرا حبسی چرا
💡 چون عام کالانعامی، در حبسی و در دامی یک لقمه ندادندت از خوانچه انعامی
💡 گردیده جهان تیره و گشتهست دلم تنگ گویی که شدم حبسی و زندانی ایران