درونی

لغت نامه دهخدا

درونی. [ دَ] ( ص نسبی ) مقابل برونی. ( از آنندراج ). درون. اندرون. اندرونی. ( ناظم الاطباء ). داخلی. مقابل بیرونی. خارجی. ( یادداشت مرحوم دهخدا ). || باطنی. مقابل بیرونی. ظاهری. ( یادداشت مرحوم دهخدا ). باطن. ( ناظم الاطباء ). معنوی. حقیقی. ( ناظم الاطباء ):
پیش بیرونیان برونش نغز
وز درونش درونیان رامغز.نظامی.خواری خلل درونی آرد
بیدادکشی زبونی آرد.نظامی.|| مونس و معتمد. ( ناظم الاطباء ). خودمانی. ( یادداشت مرحوم دهخدا ). اهل درون؛ بطن من فلان و به؛ درونی و خاصه وی شد. ( منتهی الارب ).

فرهنگ فارسی

( صفت ) ۱ - داخلی باطنی. ۲ - معنوی حقیقی.
مقابل برونی درون اندرون مقابل بیرونی خارجی

ویکی واژه

interiore

جمله سازی با درونی

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 گرمی مجوی الا از سوزش درونی زیرا نگشت روشن دل ز آتش برونی

💡 ذوق درونی و درد لازمه عاشقیست هر که در و این دو نیست عشق برو شد حرام

💡 حالت درونی امکان‌پذیر می‌باشد، که در این جا به صورت یک

💡 مرا نیاز درونی ز صدق دل با تست که زهد ظاهر یاران طریق زراقی است

💡 نه درونی نه برونی که از این هر دو فزونی نه ز شیری نه ز خونی نه از اینی نه از آنی

💡 آتش که اندرونی اصحاب خلوت است شمعش نگر، که چون به زبان در گرفته است

متریال یعنی چه؟
متریال یعنی چه؟
گاییدن یعنی چه؟
گاییدن یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز