لغت نامه دهخدا
تابندگی. [ ب َ دَ / دِ ] ( حامص ) شعشعه. پرتوافشانی. برّاقی.برق. تلألؤ. درخشندگی:
ستاره درآمد بتابندگی
برآسود خلق از شتابندگی.نظامی.
تابندگی. [ ب َ دَ / دِ ] ( حامص ) شعشعه. پرتوافشانی. برّاقی.برق. تلألؤ. درخشندگی:
ستاره درآمد بتابندگی
برآسود خلق از شتابندگی.نظامی.
(بَ دِ ) (حامص. ) تشعشع، پرتو - افشانی.
شعشعه پرتو افشانی براقی.
{radiance, steradiancy} [فیزیک- اپتیک] چگالی شار یا انرژی تابشی یک سطح تابشی در واحد سطح
تشعشع، پرتو - افشانی.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 نیاکانْت را ورزش آن مایه داد که شهنامه زایشان به تابندگی است
💡 شب ز خالش سواد یافته بود مه ز تابندگیش تافته بود
💡 کنون همچو خور در شبستان ماست به تابندگی شمع ایوان ماست
💡 ز سبزی و تری و تابندگی بر او جان و دل را شتابندگی
💡 خردسالی تیره روزم کرد کز تابندگی پنجه خورشید سازد سیلی استاد را