بیهودگی

لغت نامه دهخدا

بیهودگی. [ دَ / دِ ] ( حامص مرکب ) بیهدگی. حالت و کیفیت بیهوده. بطلان. عدم حق. ( ناظم الاطباء ). لاطائلی. عمل لغو:
ور بدست جاهل بیباک باشد یک زمان
دفتر بیهودگی و سبحه علیا شود.ناصرخسرو.- به بیهودگی؛ به عبث:
زن پاکتن را به آلودگی
برد نام و یازد به بیهودگی.فردوسی. || ابلهی و نادانی. ( ناظم الاطباء ):
همی بود گرسیوز بدنشان
به بیهودگی یار مردم کشان.فردوسی.هم اکنون شتر زیر بار آورید
به بیهودگی روز را مشمرید.فردوسی.سلامت در اقلیم آسودگیست
کزین بگذری جمله بیهودگیست.نظامی.وگر آرزوی نبرد آیدت
ز بیهودگی دل بدرد آیدت.نظامی.|| خفت و سبکی. ( ناظم الاطباء ).

فرهنگ عمید

بیهوده بودن.

فرهنگ فارسی

۱ - بطلان. ۲ - بیفایدگی.

ویکی واژه

vanità

جمله سازی با بیهودگی

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 پشیمان بشد زان کجا گفته بود بیهودگی مغزش آشفته بود

💡 این همه افسانه ی بیهودگیست کار مردان از منی پالودگیست

💡 می‌گفت واعظ با کسان، دارد می و شاهد زیان از هیچکس نشنیده‌ام حرفی بدین بیهودگی

💡 یک نیمه عمر خویش به بیهودگی به باد دادیم و هیچ گه نشدیم از زمانه شاد

💡 گفتهٔ بیهوده را چندین مخوان مرکب بیهودگی چندین مران

چوخ یعنی چه؟
چوخ یعنی چه؟
گرایش یعنی چه؟
گرایش یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز