توجیه

کلمه توجیه به معنای توضیح و تبیین دلایل و انگیزه‌ها برای یک عمل یا رفتار است. این واژه معمولاً در زمینه‌های اجتماعی، اقتصادی، علمی و فرهنگی به کار می‌رود. توجیه می‌تواند به عنوان ابزاری برای فهم بهتر تصمیمات و انتخاب‌های فردی یا جمعی محسوب شود و در بسیاری از مواقع به کمک تحلیل‌های منطقی و استدلال‌های قوی، قابلیت پذیرش را افزایش می‌دهد.

لغت نامه دهخدا

توجیه. [ ت َ ] ( ع مص ) روی فراگردانیدن. ( تاج المصادر بیهقی ). روی فا چیزی کردن. ( زوزنی ). روی سوی کسی کردن. ( ترجمان جرجانی ترتیب عادل بن علی ). گردانیدن روی بسوی چیزی. ( غیاث اللغات ) ( آنندراج ): وجهت الیک توجیهاً؛ روی آوردم بتو. ( منتهی الارب ) ( ناظم الاطباء ): 
بنده رااز تو سوءالیست به توجیه سؤال 
نکند مردم پاکیزه سیر جز تکریم.سعدی. || کسی را گسیل کردن به کاری. ( تاج المصادر بیهقی ) ( از اقرب الموارد ): وجهته فی حاجة و وجهت الیها کذلک؛ گسیل کردم او را به حاجتی و فرستادم. ( منتهی الارب ) ( ناظم الاطباء ) ( از اقرب الموارد ). || و فی المثل: وجه الحجر وجهة ما له ُ ( بالنصب و الرفع )؛ ای تدبیر امر کن به روشی مناسب. ( منتهی الارب ) ( ناظم الاطباء ) ( از اقرب الموارد ). رجوع به اقرب الموارد شود. || بزرگ و باقدر گردانیدن، یقال: وجه الامیر زیداً. ( منتهی الارب ) ( از آنندراج )( ناظم الاطباء ) ( از اقرب الموارد ). || چیزی بر یک نسق کردن. ( تاج المصادر بیهقی ). بر یک روش گرداندن چیزی را. ( ناظم الاطباء ). || بر یک روش کردن باران زمین را. || مایل به شمال نشاندن نخله را تا راست گرداند آنرا باد شمال. ( ناظم الاطباء ) ( از منتهی الارب ) ( از آنندراج ) ( از اقرب الموارد ). || مائل شدن دست و پاهای اسب یا نزدیکی تندی پس سم و پی پای و دست به سمها. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ) ( ناظم الاطباء ). || نخست برآمدن هر دو دست اسب کره از شکم مادر وقت زادن. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ) ( ناظم الاطباء ) ( از اقرب الموارد ). || بیرون رویه میل کردن سم ستور. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ). || نیک بیان کردن. ( غیاث اللغات ) ( آنندراج ). || پیچیدگی است در هر دو بند دست. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ) ( ناظم الاطباء ). از عیبهای خلقیه اسب است. رجوع به صبح الاعشی ج 2 ص 26 شود. || ( اصطلاح بدیع ) سخنی گفتن که محتمل دو معنی بود چنانکه کسی درباره خیاطی یک چشم گفت:
خاط لی عمروقبا
لیت عینیه سوا.
که محتمل است از مساوی بودن هر دو چشم، کور بودن و یا بینا بودن را اراده کرده باشد. ( از تعریفات جرجانی ). رجوع به کشاف اصطلاحات الفنون شود. || ایراد کلام بر وجهی که کلام خصم بدان مندفع گردد. و گفته اند بر وجهی که منافی کلام خصم باشد. ( از تعریفات جرجانی ). رجوع به کشاف اصطلاحات الفنون شود. || بیان نیک و توضیح و تفسیر و دلیل و حجت. ( ناظم الاطباء ). تعبیر کردن. معنی کردن. تأویل کردن. ( یادداشت بخط مرحوم دهخدا ). || ترتیب حساب و حواله برات دیوانی. ( ناظم الاطباء ). ج، توجیهات: و اسم توزیعات و علاوات و سمت توجیهات و محالات و رسم تحصیصات و حوالات حذف و محو کنند. ( ترجمه محاسن اصفهان ص 140 ). رجوع به ترکیبهای این کلمه شود. || ( اِ ) ( اصطلاح عروض ) در شعر حرفی است که قبل حرف رَوی در قافیه مقیدواقع شود و آن را بهر حرف و حرکت که خواهند تغییر دهند، کقول امری ءالقیس:

فرهنگ معین

(تُ ) [ ع. ] (مص م. ) ۱ - کسی را به سوی دیگری فرستادن.۲ - نیک بیان کردن مطلبی. ۳ - (عا. ) سعی در موجه جلوه دادن کار یا حرف نابجا.

فرهنگ عمید

۱. آوردن دلیل برای اثبات درست بودن کاری.
۲. دلیلی که به این منظور آورده می شود.
۳. (ادبی ) در قافیه، حرکت ماقبل حرف رَوی اعم از فتحه یا ضمه یا کسره، مثل کسرۀ دال و گاف در کلمۀ دِل و گِل.
۴. (ادبی ) در بدیع، سخن گفتن به نوعی که محتمل دو معنی ضد هم باشد، محتمل الضدین.

فرهنگ فارسی

رو آوردن بسوی چیزی، کسی رابسوی دیگری فرستادن
۱- ( مصدر ) کسی را بسوی دیگر فرستادن. ۲ - روی کسی یا چیزی را بسویی برگرداندن. ۳ - توضیح دادن مطلبی. ۴ - ( مصدر ) روی آوردن بسوی چیزی. ۵ - ( اسم ) روی آوردن. ۶ - توضیح شرح. جمع: توجیهات. یا طوامیر توجیه. اخطاری. مالیاتی پیش آگهی ( صفویه ). یا توجیه سرخرمن.حقوق وعوارضی که کدخدا را از رعایا میگیرد.

فرهنگستان زبان و ادب

{briefing} [حمل ونقل هوایی] مرور شفاهی اطلاعات و آموزش های مربوط به هر پرواز، قبل از پرواز
{orientation} [مهندسی نقشه برداری] قرار دادن عکس یا نقشه یا مدل به صورتی که همۀ امتدادها با امتدادهای نظیر شیء یا موضع مورد نظر موازی باشد

جملاتی از کلمه توجیه

تو را عمری کشید این غول در تیه بکن با غول خود بحثی به توجیه
رخت را مه نخوانند اهل توجیه که روشن نیست چندان وجه تشبیه
یک منع به توجیه بکن نفست را تا از لَم و لا نسلّمت برهاند
فال گیر
بیا فالت رو بگیرم!!! بزن بریم