قادر

صفت قادر یکی از ویژگی‌های خداوند است که به معنای توانا و توانمند به کار می‌رود و در آیات مختلف قرآن به آن اشاره شده است. این صفت به عنوان اسم فاعل از ریشه قدر و صفت قدیر به معنای بسیار توانا از همان ریشه است. این واژه‌ها به اندازه و حد و نهایت یک چیز اشاره دارند. به عنوان مثال، قدرُ الشیء به معنای اندازه آن و قدرتُ الشیء به معنای آن چیز را اندازه‌گیری کردم است. همچنین قَدَرتُ علی الشیء به معنای بر آن توانستم است و اسم این فعل قدرت است. واژه‌های قدیر و این واژه می‌توانند از قدرت یا تقدیر نشأت گرفته باشند.

لغت نامه دهخدا

قادر. [ دِ ] ( ع ص ) توانا. ( منتهی الارب ). قدیر. با قدرت. مقتدر: 
قدرتش بر خشم سخت خویش می بینم روان 
مرد باید کو به خشم سخت خود قادر شود.منوچهری.در شهری مقام مکنید که در او حاکمی عادل و پادشاهی قاهر و قادر... نباشد. ( تاریخ بیهقی ص 386 ).
طالب و صابر و بر سر دل خویش امین 
غالب و قادر و بر منهزم خویش رحیم.ابوحنیفه اسکافی ( از تاریخ بیهقی چ ادیب ص 389 ).صانع و قادر دگر ز بیغرضی 
گنبد گردان ز زر نگار کند.ناصرخسرو.و چون بر خواندن قادر بود باید که در آن تأمل واجب دارد. ( کلیله و دمنه ص 309 ). مسبب همه قادری است که مجادیح انواء نفحه ای از نوافح رحمت او است. ( ترجمه ٔتاریخ یمینی چ 1272 تهران ص 437 ).
بر بد و نیک چون نیم قادر
پس دل از غم به هرزه فرسودم.ابن یمین. || مالک. مسلط: و عقل مرد را به هشت خصلت بتوان شناخت... هفتم برزبان خویش قادر بودن. ( کلیله و دمنه ). || زوردار. توانا: 
بلا با حزم او عاجز پیاده ست 
قضا با عزم او قادر سوار است.مسعودسعد.|| قابل. لایق. || مستعد. || حاذق. کارآزموده. ( ناظم الاطباء ). || در دیگ پخته. ( منتهی الارب ). || تقدیرکننده. اندازه کننده. ( ناظم الاطباء ).
قادر. [ دِ ] ( اِخ ) نامی از نامهای خدای تعالی.
قادر. [ دِ ] ( اِخ ) احمدبن اسحاق، مکنی به ابوالعباس بیست وپنجمین خلیفه عباسی است که از 381 تا 422 هَ. ق. خلیفه بود. او پیش از آنکه به خلافت رسد در بطیحه نزد ابوالحسن علی بن نصر صاحب بطیحه می نشست و از طائع خلیفه گریخته بود چون طائع را بگرفتند بهاءالدوله پسر عضدالدوله کس به طلب قادر فرستاد و خلافت به او مقرر گردانید و سوگند خورد و بیعت کرد و او را بر مسند خلافت نشاندو طائع را به او سپرد. قادر مردی متدین، متعبد، عاقل، دانا، فاضل و بسیارخیر بود. طائع را در حجره نیکو بنشاند و جمعی را بر او موکل کرد تا او را نگاه میداشتند و خدمتش مینمودند و با طائع احسان و اکرام میکرد. وی سکینه دختر بهاءالدولةبن عضدالدوله را بخواست و در روزگار او دولت عباسیان رونق گرفت. قادر به سال 422 هَ. ق درگذشت. ( از تجارب السلف ص 253 ) ( مجمل التواریخ والقصص ص 381، 382، 396، 404، 427، 453 ).
قادر. [ دِ ] ( اِخ ) یحیی بن اسماعیل. رجوع به یحیی بن اسماعیل بن المأمون شود.

فرهنگ معین

(دِ ) [ ع. ] (اِفا. ) توانا، نیرومند.

فرهنگ عمید

باقدرت، توانا، نیرومند.

فرهنگ فارسی

( قادر بالله ) عباسی احمد بن اسحاق مکنی به ابوالعباس بیست و پنجمین خلیفه عباسی ( جل. ۳۸۱ ه ق./ ۹۹۱ م. - ف. ۴۲۲ ه ق./ ۱٠۳۱ م. ). وی پیش از جلوس از طائع خلیفه گریخته در بطیحه نزد ابوالحسن علی بن نصر صاحب بطیحه میزیست. چون طائع را بگرفتند بهائ الدوله بن عضدالدوله کس بطلب قادر فرستاد و او را بخلافت رسانید و طائع را بدو سپرد. قادر مردی متدین عابد عاقل و فاضل و بسیار خیر بود. طائع را در حجره ای نیکو بنشاند و گروهی را براو موکل کرد تا خدمت او کنند. وی با سکینه دختر بهائ الدوله ازدواج کرد و در عهد او دولت عباسیان رونقی بسزا داشت.
باقدرت، توانا، نیرومند
( اسم ) ۱ - توانا مقتدر ۲ - زورمند ۳ - مالک مسلط ۴ - قابل لایق ۵ - کار آزموده ۶ - نامی از نامهای خدای تعالی. یا قادر مطلق. ۱ - توانا بر همه چیز ۲ - خدای متعال.

فرهنگ اسم ها

اسم: قادر (پسر) (عربی) (مذهبی و قرآنی) (تلفظ: qāder) (فارسی: قادر) (انگلیسی: ghader)
معنی: توانا، مالک، مسلط، از نام های پروردگار، ( عربی )، دارای قدرت، از نام ها و صفات خداوند، از نامهای خداوند

جملاتی از کلمه قادر

تو قدر بأسی و قادر بأس تو چون قضا بر دشمنان پیروز باد
قادر به حکم بر همه‌کس آسمان صفت فائض به جود بر همه خلق آفتاب‌وار
به قادری‌ که ز پستان ابر نیسانی به کام کودک دُر دایه‌سان نماید دَر