لغت نامه دهخدا
گرو بستن. [ گ ِ رَ / رُو ب َ ت َ ] ( مص مرکب ) شرط. نذر. مراهنه. با کسی گرو بستن. رهان. ( زوزنی ). خَطَر؛ و آنچه در میان کنند چون در چیزی گرو بندند. تخاطر. ( منتهی الارب ):
با که گرو بست زمین کز میان
باز گشاید کمر آسمان.نظامی.
گرو بستن. [ گ ِ رَ / رُو ب َ ت َ ] ( مص مرکب ) شرط. نذر. مراهنه. با کسی گرو بستن. رهان. ( زوزنی ). خَطَر؛ و آنچه در میان کنند چون در چیزی گرو بندند. تخاطر. ( منتهی الارب ):
با که گرو بست زمین کز میان
باز گشاید کمر آسمان.نظامی.
( ~. بَ تَ ) (مص ل. ) شرط بستن.
( مصدر ) شرط بستن بر سر چیزی رهن نهادن گرو نهادن: ( امام ) گفت ( یعقوب بن اسحاق کندی را ): بر پار. کاغذ چیزی نویسم اگر تو بیرون آری که چه نبشتم ترا مسلم دارم پس گرو بستند.
شرط بستن.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 گرو بستند برف و خشم رامین که نه آن کم شود تا روز نه این
💡 چون گرو بستند غالب شد صواب در دوام و معجزات و در جواب