کوژ

«کوژ» واژه‌ای فارسی است که برای توصیف حالتی استفاده می‌شود که سطح یا شکل چیزی به صورت غوزدار، خمیده یا منحنی باشد و معمولاً با انحراف طبیعی یا غیرطبیعی از حالت صاف همراه است. این واژه تصویری واضح از خمیدگی و برآمدگی ایجاد می‌کند. وقتی گفته می‌شود چیزی «کوژ» است، منظور این است که شکل آن به جای صاف و مستقیم، محدب یا برآمده است و به چشم ناظر حالت خمیدگی محسوس دارد، مانند یک تنه درخت که بر اثر زمان یا فشار خم شده باشد. علاوه بر اشیاء، این واژه برای بدن انسان یا حیوان نیز به کار می‌رود، مثلاً کمر یا پشت فردی که به صورت طبیعی یا بر اثر بیماری خمیده و غوزدار شده است، به عنوان «کوژ» توصیف می‌شود. این واژه در زبان ادبی و روزمره کاربرد دارد و برای القای تصویری دقیق از خمیدگی یا محدب بودن یک سطح به کار می‌رود و باعث می‌شود مخاطب به شکل و وضعیت واقعی شیء یا بدن توجه بیشتری کند. در موارد هنری و توصیفی، این واژه کمک می‌کند تا انحنای زیبا یا خاص یک جسم، نقاشی یا حجم طبیعی را به دقت توصیف کنیم و توجه بیننده را به شکل منحنی یا محدب آن جلب نماییم.

لغت نامه دهخدا

کوژ. ( ص ) به معنی کوز است که پشت خمیده و دوته شده باشد. ( برهان ). پشت خمیده و اصل در آن یعنی کژ بمعنی کج بوده چون جیم و زای فارسی بهم تبدیل می یابند، کوژپشت شده و در استعمال فتح آن به ضمه بدل گردیده. ( آنندراج ) ( انجمن آرا ). کوز و پشت دوتا وخمیده. ( ناظم الاطباء ). کوز. ( فرهنگ فارسی معین ). احدب. محدب. دوتا. دوتاه. منحنی. دولا. خم بخم. خمیده. چفته. کژ. ( یادداشت به خط مرحوم دهخدا ):
شگفتی نباشد که گردد ز درد
سر سرو کوژ و گل سرخ زرد.ابوشکور.میران بر او همچون الف راست درآیند
گردند ز بس خدمت او کوژتر از دال.فرخی.گروهی گفته اند که آن جانب که لقوه اندر وی باشد دیگر جانب را بکشد به سوی خویش و بدین سبب آن جانب که بسلامت باشد کوژ بماند. ( ذخیره خوارزمشاهی ). لقوه علتی است که اندر عضله های روی افتد و چشم و ابرو و پوست پیشانی و لبها کوژ گردد و از نهاد طبیعی بگردد. ( ذخیره خوارزمشاهی ).
سد دشمن رخنه چون دندان سین
پشت حاسد کوژ چون بالای دال.انوری.ای پشت من ز عشق تو چون ابروی تو کوژ
ای بخت من ز مهر تو چون چشم تو دژم.انوری.ناخنی که اصل کار است و شکار
کوژ کمپیری ببرد کوروار.مولوی ( مثنوی چ رمضانی ص 258 ).- کوژسار؛ در بیت ذیل ظاهراً به معنی چون کوژ و کوژمانند است:
جوقی لئیم یک دو سه کژسیر و کوژسار
چون پنج پای آبی و چون چارپای خاک.خاقانی.- آسمان ( فلک ) کوژ؛ گنبد کوز. ( فرهنگ فارسی معین ):
زود کند او خراب این فلک کوژ را
هم زحل و مشتری، هم اسد و سنبله.سنائی.رجوع به گنبد کوز ذیل ترکیب های کوز شود.
|| ( اِ ) نحل. منج. زنبور عسل. ( یادداشت به خط مرحوم دهخدا ): الکواره؛ جای کوژ. ( مهذب الاسماء ) ( یادداشت به خط مرحوم دهخدا ). نحل؛ کوژ انگبین.( مهذب الاسماء ) ( یادداشت ایضاً ). الدوی؛ آواز رعد و کوژ و باران. ( مهذب الاسماء ) ( یادداشت ایضاً ). || ایالت. ( ناظم الاطباء ) ( از اشتینگاس ).
کوژ. [ ک ِ / ک ُ وِ / ک ِ وِ ] ( اِ )نام میوه ای است سرخ رنگ که پیوسته نهال آن از زمین شور برمی آید و به عربی آن را زعرور می گویند. ( برهان ) ( از آنندراج ). میوه ای سرخ رنگ که به تازی زعرور گویند. ( ناظم الاطباء ). کوز. کویج. ( حاشیه برهان چ معین ).رجوع به کِوِز، زعرور و زالزالک شود. || کِوِژ. آلوی کوهی و به کویج مشهور است. ( آنندراج ).

فرهنگ معین

(کُ یا کِ ) (اِ. ) =کوز. کویج: زالزالک.
(ص. ) پشت دوتا، خمیده.

فرهنگ عمید

غوز، خمیده، منحنی، محدب.

فرهنگ فارسی

غوز، خمیده، منحنی، محدب
زالزالک

جمله سازی با کوژ

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 که گردون همچو زالی کوژپشتست بسی شوی و بسی فرزند کشتست

💡 نی غلط می کنم او کیست که خصم تو بود کوژ پشتی،خرفی،خیره کشی،غداری

💡 کُله چون کوژبنهاد و کمر بست همه خون در دل من چون جگر بست

💡 خیمه زد ابر شبه گون به نشیب و به فراز سایها گشت عیان کوژ و کژ و پهن و دراز

💡 زریر گشتت گلنار و کوژ شد قد سرو ز بس که در ره دولت، چونی، کمر بستی