کروی. [ ک ُ رَ وی ی ] ( ع ص نسبی ) منسوب به کره. گردو مانند کره. ( ناظم الاطباء ). چون کره. به شکل کره. گرد. مدور. گوی گونه. ( یادداشت مؤلف ). کُری، یعنی منسوب به کرة. ( از اقرب الموارد ). رجوع به کره شود.
کروی. [ ک ُ ] ( اِخ ) نام یکی از خویشان افراسیاب که سعی در کشتن سیاوش نمود. ( فرهنگ جهانگیری ) ( از فهرست شاهنامه ولف ). گروی. گروی زره. رجوع به گروی زره شود.
(کُ رَ ) [ ع. ] (ص. ) منسوب به کره، هر چیز گرد و کره مانند.
به شکل کُره، مدوّر.
منسوب بکره، هرجسمی که مانندگوی باشد
( صفت ) منسوب به کره آنچه که بشکل گوی بود.
منسوب به کره، هر چیز گرد و کره مانند.
💡 سبکروی ثمر نوبهار آزادی است به پای سرو روان یک دم ای صبا بنشین
💡 با هر که عهد کردی یکروی و یکزبانی وین هر دو از وفایند تو خودهمه وفایی
💡 ز تنگنای لحد می جهد برون چون تیر سبکروی که سبکبار شد ز بار اینجا
💡 ز چار موجه به ساحل نمی رسد صائب سبکروی که به سر منزل رضا نرسد
💡 کشید قامت و مکروی و مشکبوی وی است خمیده قامت و جماح و گنده یوز منم
💡 رسیده است به ساحل سبکروی صائب که همچو موج عنان را ز کف رها کرده است