پژم

لغت نامه دهخدا

پژم. [ پ َ ] ( اِ ) بمعنی کوه باشد که بعربی جبل خوانند. ( برهان قاطع ). || پژ. ( فرهنگ جهانگیری ). رجوع به پژ شود.
پژم. [ پ ُ ژُ ] ( ص ) مردم فرومایه که بتازی رذل گویند. ( فرهنگ رشیدی ). این کلمه در جای دیگر دیده نشد.
پژم. [ پ َ ] ( اِ ) صاحب فرهنگ شعوری از المشکلات نقل میکند: هو مایسقط من الثلج فی اللیل. ظاهراً مصحف نزم است. ژاله. شب نم. صقیع. و رجوع به نزم شود.
پژم. ( اِخ ) ناحیتی است بزرگ از دیلمان به دیلم خاصه. ( حدود العالم ).

فرهنگ معین

(پَ ) (اِ. ) نک پژ.

فرهنگ عمید

= پژ۱

فرهنگ فارسی

( اسم ) ۱- گردنه گریوه کتل بش بند سر کوه. ۲- زمین پست و بلند. یا سر پژ گرفتن.( ظاهرا بصورت سخریه و استهزا ) کار را بکمال رساندن باشد از خوب یا زشت مثل اینکه امروز گویند: ( معرکه کردی ).
ناحیتی است بزرگ از دیلمان بدیلم خاصه

ویکی واژه

نک پژ.

جمله سازی با پژم

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 این همه که مرده و پژمرده‌ای زان بود که ترک سرور کرده‌ای

💡 از آن پس به روی سپه بنگرید سران را همه گونه پژمرده دید

💡 کم مباد آب و هوای چمن ما، که در او گل پژمرده به از لالهٔ تر می خندد

💡 چهر سیمینش ز بس پنجه غم بفشرده چو یکی غنچه که در تازه گلی پژمرده

💡 حمل سرود نوا شد به من همی شب و روز چنانکه بختم ازو گشت رنجه و پژمان

💡 گر بایدت که بویی آنجا گل عنایت اینجا گل ریاست می‌پژمرید باید

خطا یعنی چه؟
خطا یعنی چه؟
قرین رحمت یعنی چه؟
قرین رحمت یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز