پنجه کردن

لغت نامه دهخدا

پنجه کردن. [ پ َ ج َ / ج ِ ک َ دَ ] ( مص مرکب ) ستیزه کردن. نبرد کردن. نزاع کردن:
هر که با پولاد بازو پنجه کرد
ساعد سیمین خود را رنجه کرد.سعدی ( گلستان ).سعدیا با ساعد سیمین نشاید پنجه کرد
گرچه بازو سخت داری زور با آهن مکن.سعدی.شاید ای نفس تا دگر نکنی
پنجه با ساعدی که سیمین است.سعدی. || پنجه در زمین فشردن. مجازاً، ثبات قدم نمودن:
نه در خسرو نگه کرد و نه در تخت
چو شیران پنجه کرد اندر زمین سخت.نظامی.|| کنایه از قبض کردن و گرفتن باشد.

فرهنگ معین

( ~. کَ دَ ) (مص ل ) نبرد کردن، درافتادن.

فرهنگ فارسی

( مصدر ) ۱- پنجه افکندن ۲- پنجه در زمین فشردن. ۳- ثبات قدم نمودن. ۴- قبض کردن گرفتن.

جمله سازی با پنجه کردن

💡 هلاک خویشتن می‌خواهد آن مور که خواهد پنجه کردن با عقابی

💡 با ضعیفان پنجه کردن نیست کار سرکشان آتش از خاشاک ما بسیار رو گردان شده است

💡 در پنجهٔ غیر پنجه کردن تا کی؟ سیم از پولاد رنجه کردن تا کی؟

💡 دل ز من خواهی نخواهی برد آن چشم کبود پنجه کردن با بلای آسمانی مشکل است

💡 پنجه کردن با زبردستان ندارد حاصلی سیل چون آمد در کاشانه می باید گشود

💡 با بلای آسمانی پنجه کردن مشکل است برق را منع از نیستان شیر نتوانست کرد