پالیده

مترادف‌ها

صیقلی، پاکیزه، صیقل‌یافته

متضادها

آلوده، کثیف، ملوث

لغت نامه دهخدا

پالیده. [ دَ / دِ ] ( ن مف ) صاف شده و صاف کرده و خلاصه. زر پالیده؛ زر خلاص. || افزوده. ( برهان ). شاید صورتی یا تصحیفی از بالیده. || جستجو کرده. تفحص کرده. ( برهان ).

فرهنگ معین

(دِ ) (ص مف. ) صاف شده، خالص شده.

فرهنگ عمید

۱. صافی کرده، صافی شده.
۲. کاویده، جستجوشده.

فرهنگستان زبان و ادب

{raffinate, good oil} [مهندسى شیمى] در فرایند پالایش با حلاّل، آن بخش از مخلوط مایعِ آموده (treated ) که نامحلول باقی می ماند و با حلاّل جدا نمی شود

ویکی واژه

صاف شده، خالص شده.

جمله سازی با پالیده

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب

💡 در غبار خط نفس دزدیده آهی می‌کشم سرمه‌گردیده‌ست دل تا این صدا پالیده است

💡 طبع آزاد از خراش جسم دارد انبساط زخمه تا بر تار می‌آید صدا پالیده است

💡 ساقی به لبم بادهٔ پالیده فروبار در پرده دلم خون کن و از دیده فروبار

💡 کتاب قدیمی که سال‌ها در انبار خاک می‌خورد، با صفحات بسیار پالیده و رنگ و رو رفته خود، حکایت از قدمت و تاریخچه بسیار طولانی آن داشت.

💡 دیوار این بنای تاریخی به دلیل قرار گرفتن در معرض باد و باران‌های شدید، بسیار پالیده و فرسوده شده و نیاز به عملیات مرمت فوری دارد.

💡 پرچم که سال‌ها در برابر آفتاب تند تابستان آویزان بود، بسیار پالیده و بی‌رنگ شده بود و دیگر آن شکوه و عظمت اولیه را نداشت.

کلمات مرتبط

پیشنهاد شما
پیشنهادهای کاربران