لغت نامه دهخدا
پاشکسته. [ ش ِ ک َ ت َ / ت ِ ] ( ص مرکب ) آنکه پای شکسته دارد. || مجازاً، عاجز. ناتوان.
پاشکسته. [ ش ِ ک َ ت َ / ت ِ ] ( ص مرکب ) آنکه پای شکسته دارد. || مجازاً، عاجز. ناتوان.
۱. کسی یا چیزی که پایش شکسته باشد.
۲. [مجاز] عاجز، ناتوان، زمین گیر.
عاجز ناتوان
💡 تعدی را عتابش دست بسته ز بیم او تحکم پاشکسته
💡 گر پاشکسته نیستی این راه سر مکن رهرو بکام دل بدویدن نمی رسد
💡 گر کمان پاشکسته است چون تیر قاصد پی خجسته ای دارد
💡 پا از گلیم مرتبه خود مکن دراز چون نقطه پاشکسته پرگار خویش باش
💡 چون بوی گل ردای سیاحت فکن به دوش چون سبزه پاشکسته یک بوستان مباش
💡 چون سبزه، پاشکسته ی این باغ دلکشیم چندان نشسته ایم که فصل خزان شود