لغت نامه دهخدا
پاسیدن. [ دَ ] ( مص ) پاس داشتن. ( برهان ). نگاهبانی کردن: میان مردمان نگریستن و پاسیدن این معنی ها را خلاف است در روشنائی ستارگان. ( التفهیم ).
|| بیدارخوابی داشتن. ( از برهان ). خواب خرگوشی داشتن.
پاسیدن. [ دَ ] ( مص ) پاس داشتن. ( برهان ). نگاهبانی کردن: میان مردمان نگریستن و پاسیدن این معنی ها را خلاف است در روشنائی ستارگان. ( التفهیم ).
|| بیدارخوابی داشتن. ( از برهان ). خواب خرگوشی داشتن.
(دَ ) (مص م. ) ۱ - نگهبانی کردن، پاس داشتن. ۲ - مواظبت کردن. ۳ - لمس کردن، پسودن.
۱. پاس دادن، نگهبانی کردن.
۲. (مصدر متعدی ) پاس داشتن، رعایت کردن.
۳. مصدر متعدی ) لمس کردن.
( مصدر ) لمس کردن مس کردن پسودن.
پاس داشتن نگاهبانی
نگهبانی کردن، پاس داشتن.
مواظبت کردن.
لمس کردن، پسودن.
💡 فَطَلِّقُوهُنَّ لِعِدَّتِهِنَّ ایشان را در پاکی از حیض دست بازدارید، پیش از پاسیدن.
💡 وَ لَوْ نَزَّلْنا عَلَیْکَ و اگر فرو فرستادیمی: بر تو کِتاباً فِی قِرْطاسٍ نامهای در کاغذی فَلَمَسُوهُ بِأَیْدِیهِمْ و ایشان میپاسیدندی بدستهای خویش، لَقالَ الَّذِینَ کَفَرُوا کافران گفتندی: إِنْ هذا إِلَّا سِحْرٌ مُبِینٌ (۷) نیست این مگر جادویی آشکارا.