لغت نامه دهخدا
پاتخت. [ ت َ ] ( اِ مرکب ) کرسی. عاصمه. پایتخت. قطب. دارالملک. پادشائ-ی. حض-رت. واسطه. قاعده. قاعده ملک. قصَبه. مستق-ر. مقر. مستق-ر ملک. نشست. نشست گاه. دارالسلطنه. تختگاه. ام البلاد. دارالأَماره. سریرگاه. دار مملکت. دارالمُلک.
پاتخت. [ ت َ ] ( اِ مرکب ) کرسی. عاصمه. پایتخت. قطب. دارالملک. پادشائ-ی. حض-رت. واسطه. قاعده. قاعده ملک. قصَبه. مستق-ر. مقر. مستق-ر ملک. نشست. نشست گاه. دارالسلطنه. تختگاه. ام البلاد. دارالأَماره. سریرگاه. دار مملکت. دارالمُلک.
( اسم ) پایتخت
کرسی عاصمه
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 که آن شهر نزدیک پاتخت بود به هرقل همه کارها سخت بود
💡 لیک تا پاتخت سلطان وجود چون نهایت نیست ره را با صعود
💡 به جز شهر پاتخت تیر بزرگ که سرباز زد زان قزال بزرگ
💡 سر و سردار گرفتار عذابند در ایران شهر پاتخت ملک ناصردین شه شده ویران
💡 یک جزیره بود در اقلیم شاه بود تا پاتخت شه شش ماه راه
💡 رجال ما همه دزدند و دزد بدنام است که دزد گردنه، بدنام دزد پاتختی است