نوآموزی

لغت نامه دهخدا

( نوآموزی ) نوآموزی. [ ن َ / نُو ] ( حامص مرکب ) نوآموز بودن. تازه کاری. مبتدی بودن. ماهر و کامل نبودن:
نالیدن بلبل ز نوآموزی عشق است
هرگز نشنیدیم ز پروانه صدایی.حزین لاهیجی. || آغاز تعلیم:
نخست از من زبان بسته که طفل اندر نوآموزی
چو نایش بی زبان باید نه چون بربط زبان دانش.خاقانی.

فرهنگ فارسی

( نو آموزی ) بودن. ماهر و کامل نبودن. یا آغاز تعلیم.

جمله سازی با نوآموزی

💡 نوآموزی او را به چنگ اوفتاد معلم به درسش زبان برگشاد

💡 کی باشد عقل کل پیشت یکی طفلی نوآموزی چه دارد با کمال تو به جز ریشی و دستاری

💡 پیران خرد بر وی، سی سال سبق خوانده در مکتب عشق اکنون، طفلی است نوآموزی

💡 محبت این دبستان را بود آن مرشد کامل که پیر عقل باشد پیش او طفل نوآموزی

💡 ز زلفش دل به صد افسون گرفتم لیک کی سازد فراموش آشیان مرغ نوآموزی که من دارم