نصال

مترادف‌ها

تیغه، نوک نیزه

لغت نامه دهخدا

نصال. [ ن ِ ] ( ع اِ ) پیکان ها. ( غیاث اللغات ). ج ِنصل. رجوع به نَصْل شود: و شیاطین ملاحده به نصال شهب آسای متجنده بسیار سوخته گشتند. ( جهانگشای جوینی ). || فارسیان به معنی مفرد [: پیکان تیر ] استعمال کنند. ( از آنندراج ):
آزمایش را گر تیر تو بر پیل زنی
ز دگر سوی چو جویند بیابند نصال.فرخی.
نصال. [ ن َص ْ صا ] ( ع ص ) پیکان گر. ( دهار ) ( از مهذب الاسماء ).

فرهنگ معین

(نِ ) [ ع. ] (اِ. ) جِ نصل، پیکان ها.

فرهنگ عمید

= نصل

ویکی واژه

جِ نصل؛ پیکان‌ها.

جمله سازی با نصال

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب

💡 چو تیر غیب زند ز آسمان گذار کند مگر خدنگ تو از نعل او نموده نصال

💡 ز تیرش گر مخالف دیده جوید بچشم اندر بیابد چون نصالا

💡 بنگاه نیکخواه تو پر خلخی نگار پهلوی بدسگال تو پر هندوی نصال

💡 نخست لفظ کند آشکار گوهر نفس عدو چو گوهر طبعی بگاه زخم نصال

💡 تا زند دست قضا بر جگر دشمن تو خنجر از بید مرتب کند از غنچه نصال

💡 یا قوم من نواکم فی مهجتی نصال کم فی الهوی اداوی المجروح بالنصال

کلمات مرتبط

پیشنهاد شما
پیشنهادهای کاربران