نامجو

لغت نامه دهخدا

نامجو.( نف مرکب ) نامجوی. رجوع به نامجوی شود:
به تفرش دهی هست با نام او
نظامی از آنجا شده نامجو.نظامی.|| شخص دلیر. ( فرهنگ نظام ). نامجوی. || جاه طلب. جویا و طالب مقام و منصب. || ( اِ مرکب ) نام روز دهم از ماههای ملکی. ( جهانگیری ) ( از فرهنگ نظام ). رجوع به نامجوی شود.

فرهنگ معین

(ی ) (ص فا. ) ۱ - کسی که در پی آوازة، نیک است. ۲ - دلیر، شجاع.

فرهنگ عمید

۱. جویای نام، شهرت طلب.
۲. [قدیمی] شجاع، دلیر.

فرهنگ فارسی

نامجوی، جویای نام، شهرت طلب، شجاع ودلیر

فرهنگ اسم ها

اسم: نامجو (پسر) (فارسی) (تاریخی و کهن) (تلفظ: nām ju) (فارسی: نامجو) (انگلیسی: nam ju)
معنی: نامدار، مشهور، ( در قدیم ) جویای آوازه و شهرت

جمله سازی با نامجو

💡 ز آغاز این نامه تا ختم کار گر آرد یکی نامجو در شمار

💡 کریمی نامجوئی را که نزد همت رادش ثناء ذکر باقی به بود از نعمت فانی

💡 ببخشای بر این گو نامجوی از آن پیش کآرم همی خون به جوی

💡 به بهمن نهادند یکباره روی نه آگاه از ایشان یل نامجوی

💡 اتشون نامجو، روستایی از توابع بخش اسماعیلی شهرستان عنبرآباد در استان کرمان ایران است.

💡 چنین گفت با گیو کای نامجوی مرا چون بپوشی بتابوت روی