ناسپاسی

لغت نامه دهخدا

ناسپاسی. [ س ِ ] ( حامص مرکب ) ناشکری. نمک بحرامی. بی وفائی. ( ناظم الاطباء ). کفر. کفران. کفران نعمت. کافرنعمتی. نمک ناشناسی. نمک کوری. بطر:
دگر آنکه مغزش بود پرخرد
سوی ناسپاسی دلش ننگرد.فردوسی.هرآنکس که او راه یزدان گزید
سر از ناسپاسی بباید کشید.فردوسی.از او گر پذیری بافزون شود
دل از ناسپاسی پر از خون شود.فردوسی.وفاداری کن و نعمت شناسی
که بدفرجامی آرد ناسپاسی.سعدی.دوام دولت اندر حق شناسی است
زوال نعمت اندر ناسپاسی است.؟ناسپاسی به فعل کافور است
کآن همه بوی مشک برباید.؟

فرهنگ عمید

ناشکری، حق ناشناسی.

فرهنگ فارسی

ناشکری حق ناشناسی.

جمله سازی با ناسپاسی

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 بود بس ناروا در ناز و نعمت ناسپاسی‌ها چه سان هرگز روا دارد خدا این ناروایی را

💡 نباید ناسپاسی کرد زین سان که زود از کار خود گردی پشیمان

💡 گر گویی می‌شناسم لاف بزرگ و دعوی ور گویی من چه دانم کفر است و ناسپاسی

💡 پیش ازین از ناسپاسی میگداخت قدر آن کز پیش بود اکنون شناخت

💡 هر که خورسند نباشد به جفاهای حبیب ناسپاسی‌ست که شکر نعم او نکند

💡 بدان حلیم که برروی ما نمی‌آرد به ناسپاسی چندانکه می‌کنیم اقرار

ارور یعنی چه؟
ارور یعنی چه؟
کبود یعنی چه؟
کبود یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز