نابخرد
مترادفها
نادان، بیخرد، بیعقل
متضادها
خردمند، عاقل، دانا
لغت نامه دهخدا
نابخرد. [ ب ِ رَ ] ( ص مرکب ) نادان. بی عقل.( آنندراج ) ( ناظم الاطباء ). بی خرد. جاهل:
بگردان [ خدایا ] ز جانش نهیب بدان
بپرداز گیتی ز نابخردان.فردوسی.که گیتی بشوئی ز رنج بدان
ز گفتار و کردار نابخردان.فردوسی.سدیگر که گیتی ز نابخردان
بپالود و بستد ز دست بدان.فردوسی.زشت و نافرهخته و نابخردی
آدمی روئی و در باطن ددی.طیان.همه گفته هایت بجای خود است
به عالم مباد آنکه نابخرد است.اسدی.مجوئید همسایگی با بدان
مدارید افسوس نابخردان.اسدی.نیوشنده یک تن که بخرد بود
ز نابخردان بهتر از صد بود.نظامی.خرد نیک همسایه شد، آن بد است
که همسایه کوی نابخرد است.نظامی.خور و خواب تنها طریق دد است
برین بودن آئین نابخرد است.سعدی.
فرهنگ عمید
بی خرد، بی عقل، ابله، جاهل.
فرهنگ فارسی
بی خرد، بی عقل، ابله، جاهل
( صفت ) بی خرد بی عقل نادان: که گیتی بشویی زرنج بدان زگفتار و کردار نا بخردان... ( شا. ) مقابل بخرد.
جمله سازی با نابخرد
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 براهیم گفتا: فزون از روان نمایند خدمت به نابخردان
💡 گر ز نابخردی و کج فهمی نبستی در جهان، به خر داری
💡 بدی را کجا نام بد بر بدی به تندی و کژی و نابخردی
💡 نی بدی در سیرت و صورت ددی پیش ارباب خرد نابخردی
💡 مکن خودپرستی ز نابخردی خدابنده گردی، ز ترک خودی