منفک

لغت نامه دهخدا

منفک. [ م ُ ف َک ک ] ( ع ص ) جداگردنده. ( غیاث ) ( آنندراج ). از هم جدا گردیده. و جداشده و زایل گشته. ( ناظم الاطباء ). رجوع به انفکاک شود.
- منفک شدن؛ جدا گردیدن:
حیات حاسد جاهت به یک نفس گرو است
رسید نوبت آن کآن از او شود منفک.ابن یمین.در این مقام، خشیت و هیبت به جای خوف درآیدو ادای حق عظمت الهی لازم ذات گردد و هرگز منفک نشود. ( مصباح الهدایه چ همایی ص 392 ).
- || منشعب شدن: بدین سبب اجزاء جزاز جزو دوم هزج منفک می شود. ( المعجم چ مدرس رضوی چ 1 ص 52 ).
- منفک نشدن؛ همیشه بودن. ( ناظم الاطباء ).
|| آزاد. ( یادداشت مرحوم دهخدا ).

فرهنگ معین

(مُ فَ کّ ) [ ع. ] (اِفا. ) جدا شده.

فرهنگ عمید

۱. بازشده، جداشده.
۲. رهاشده.

فرهنگ فارسی

بازشده، جداشده، رهاشده
( اسم ) جدا شونده باز شده.

جمله سازی با منفک

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 از این داروها با عنوان منفک کننده‌های بی‌هوش‌کننده یاد می‌شود.

💡 تا خواجه زنور خویش منفک نشود در عالم اهل دیده بی شک نشود

💡 اقتباس نور اگر از پرتو رایت کند تا ابد منفک نگرد روشنایی از شرار

💡 آن علم که از ذات خدا منفک نیست در هستی او هیچ نبی را شک نیست

💡 بیدل هوا همین نفس است و نفس هوا هستی و نیستی است‌که منفک نمی‌شود

علامت یعنی چه؟
علامت یعنی چه؟
قم اللیل یعنی چه؟
قم اللیل یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز